در انتهای فیام مینویسه: This movie you seen , just an improvisationساخته جان کاساویتس ، نمایش روابط انسانی.
اطلاعات بیشتر اینجا.
در انتهای فیام مینویسه: This movie you seen , just an improvisation
نازارین هنوز نشانه ای از مذهب رو در خود داره ولی کشیش ها کلا در فیلمهای بونوئل بد هستند و این یکی هم که خوبه خلع لباس میشه.
کپی برابر اصل، دیالوگهای زنی که کارشناس هنری است با یک نویسنده و با موضوعیت هنر که در انتها به بحث زناشویی ختم میشود ولی امیدوارم که کیارستمی هنوز به این جمله معتقد باشه که میگه: بین بازیگر و درخت هیچ شباهتی روی صحنه وجود ندارد.(چون درخت واقعا خود درخت است)
روکو به همراه مادر و برادرانش از روستای لوکانیا به سمت میلان جایی که برادر بزرگش، وینچنزو، به همراه نامزدش می خواهند زندگی جدیدی را شروع کنند، می روند. فیلم به تقلای آنها برای بقا در چنین شهر بزرگی می پردازد. اما محوریت اصلی داستان از آنجایی شروع می شود که اول سیمون و بعد روکو شیفته فاحشه ای به نام نادیا می شوند و این شیفتگی باعث سقوط سیمون و موفقیت روکو میشود.
توضیحات اول فیلم خیلی جالبه: بچه ها همه چیز رو باور میکنند چون خیلی راحت اعتماد میکنند. من از دیدن این فبلم لذت بردم و حقه های سینمایش واسم خیلی جالب بود.
فیلم بهار... از پنج اپیزود مجزا تشکیل شده است که بر توالی فصلها پیش میرود ولی نه دقیقا بصورت پشت سرهم. شرح و سرگذشت انسان است از کودکی تا پیری که با هریک از فصلها نقطه گذاری شده است. هر فصل، قسمتی از زندگی یک راهب را به همراه تنها شاگرد اش به تصویر میکشد. فاصله هر فصل با فصل بعدی حدودا پانزده سال است که با ترتیب زمانی ولی با تاخیر زمانی در جلو چشمانمان جلوه نمایی میکند.
فیلمی که در عین سادگی، پیچیدگی هایی داشت که بیننده رو به فکر وا میداره. فیلم داستان زندگی آدمهاییه که خیلی عادی هستند.
یکی از بهترین فیلمهای اسکورسیزی، البته از نظر من. ترکیب شیوه های نوین فیلمسازی با تفکر دهه 70 رومن پولانسکی در فیلم مستاجر، توسط اسکورسیزی و بازی بسیار خوب دیکاپریو فیلمی به وجود آورده که بارها میشه از دیدنش لذت برد. البته من از نیمه اول فیلم بیشتر خوشم اومد چون نوع بیان توهمات تد بسیار زیبا بود.
آندرى تاركوفسكى در طول حيات هنرى اش هفت فيلم را كارگردانى كرد كه هر كدام به يكى از ماندگارترين آثار سينمايى جهان تبديل شدند. «ايثار» هفتمين و آخرين فيلم از مجموعه بى نظير تاركوفسكى است. اين درام درباره زندگى روزنامه نگار و هنرپيشه اسبق سينما با نام «الكساندر» كه قرار است در روز تولدش جنگ هسته اى رخ دهد. او با خداى خويش عهد مى بندد كه در صورت در نگرفتن اين جنگ زندگى اش را فدا كند.
آلمودووار اين بار هم مشکلات اجتماعی- عاطفی طبقه متوسط اسپانيايی را به تصوير کشيد. البته در اين فيلم مانند فيلم قبلی او يعنی همه چيز درباره مادرم سياهی و کثيفی های اين طبقه اجتماعی به نمايش گذاشته نمی شود. ولی بازهم نقد و بررسی روحيه بيمار و پريشان اشخاص، خميرمايه اصلی فيلم است.
فیلمی فوق العاده از مایکل هانکه، کاملا روانشناختی و با لایه های گوناگون. خلاصه داستان از این قرار است: اريكا در دوران ميانسالي استاد موسيقي كلاسيك در كنسرواتوار موسيقي وين ميباشد.او هنوز مجرد است و با مادري سركوبگر زندگي ميكند كه هميشه در پي اعمال سلطه بر اوست. اميال و گرايشات جنسي اريكا برآورد نشده و او درگير عقده هاي جنسي است. والتر هنرآموز جوان به او اظهار عشق ميكند، اما اريكا خواستار اعمال سلطه جنسي بر اوست و او را به تبعيت از فرامين بيمارگونه اش فرا ميخواند. مبارزه اي جنسي براي اعمال سلطه جنسي ميان آن دو اوج ميگيرد كه سر به خودآزاري و ديگرآزاري و ويرانگري ميزند.
فیلمی حیرت آور از سهراب شهید ثالث، کارگاردانی مولف و خوش نام ایرانی. سبک نوآر و واقع گرای فیلم من رو شیفته خودش کرد. پیرمرد سوزن بانی که پس از 33 سال تکرار، بازنشست میشه و دیگه نمیدونه چیکار کنه.
توني برتكو (كرونر) نجار بي هدف و ظاهرا بي خيالي است كه با همسرش زندگي ساده اي را مي گذراند، درحاليكه باجناق فاشيستش ماركوس (ازواريكوف) به دليل داشتن پست مهم در شهرداري وضع خوبي به هم زده است. اولينا (اسليوكوا) همسر زياده خواه توني با فشار زياد، او را مجبور مي كند تا در مغازه اي در ميدان اصلي شهر، كه در اصل متعلق به بيوه اي يهودي است به عنوان مدير آریایی كار كند. فیلم واقعا بی نظیری هست و البته برنده اسکار بهترین فیلم خارجی سال 1966 هم شده.
50 سال آینده خورشید میمیرد. تنها امید بشر به عملیات قهرمانانه هشت فضانورد است که با سیاره ایکاروس 2 می خواهند یک بمب در قلب خورشید کار بگذارند. ماموریتی که 7 سال پیش فضانوردان قبلی نتوانسته بودند آن را تکمیل کنند. به نظر من فیلم واقعا جالبیه ولی نمیدونم چجوری میشه که Danny Boyle از ساختن فیلمهایی مثل Trainspotting و Sunshine به Slumdog Millionaire میرسه.
نمایش گالیله به کارگردانی داریوش فرهنگ و بازی امین تارخ که برگردانی از اثر برتولت برشت بود رو دیروز تو سالن اصلی دیدم کار بدی نیست ولی خیلی بهتر از اینها میتونست باشه.
داستان از این قراره که فریتز لانگ ( که خودش نقش خودش رو بازی میکنه) در حال ساخت فیلمی هست که تهیه کننده از فیلمنامه راضی نیست و از یک نمایش نامه نویس برای درست کردن وضع موجود دعوت میکنه، همسر نمایش نامه نویس خانم بریجیت باردو هستن که حضور ایشون باعث ایجاد پیچیدگیهای خاص میشه. به هر حال وجود نام گدار دیدن یک فیلم رو اجباری میکنه چه برسه به حضور خانم باردو.
سینمای شاعرانه همیشه زیباست و من ازش لذت میبرم ولی نزول این کارگردان (منظورم فیلم سنتوریه) واقعا تاسف باره.
جین کامپیون کارگردان استرالیایی تنها کارگردان زنی هست که من کمی دوستش دارم.این فیلم هم فیلمه خوش ساختی از کار در اومده.